تا تو رفتی اين دل من بی تو تنها مانده است
آتشی زين کاروان رفته بر جا مانده است
روزها بگذشت و من در شوق ديدارم هنوز
منتظر چشمم به بازيهای فردا مانده است
طاقت بار فراقت بيش از اينم مشکل است
همتی کاين رهرو کوی وفا وا مانده است
روز و شبها با خيالت گفتگوها کرده ام
زنده مجنون با اميد عشق ليلا مانده است
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم خرداد 1389ساعت 11:10  توسط سعیدونیلوفر
|
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم خرداد 1389ساعت 10:18  توسط سعیدونیلوفر
|
در حضور خارها هم می شود یك یاس بود
در هیاهوی مترسك ها پر ازاحساس بود
میشود حتی برای دیدن پروانه ها
شیشه های مات یك متروكه را الماس بود
دست در دست پرنده بال در بال
نسیم ساقه های هرز این بیشه ها را داس بود
كاش می شد حرفی از "كاش می شد"هم نبود
هرچه بود احساس بود و عشق بود و یاس بود
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم خرداد 1389ساعت 10:16  توسط سعیدونیلوفر
|
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم خرداد 1389ساعت 10:11  توسط سعیدونیلوفر
|
باز امشب از خیال تو غوغاست در دلم
آشوب عشق آن قد و بالاست در دلم
خوابم شکست و مردم چشمم به خون نشست
تا فتنه ی خیال تو برخاست در دلم
خاموشی لبم نه ز بی دردی و رضاست
از چشم من ببین که چه غوغاست در دلم
من نای خوش نوایم و خاموشم ای دریغ
لب بر لبم بنه که نواهاست در دلم
دستی به سینه ی من شوریده سر گذار
بنگر چه آتشی ز تو برپاست در دلم
زین موج اشک تفته و طوفان آه سرد
ای دیده هوش دار که دریاست در دلم
باری امید خویش به دلداری ام فرست
دانی که آرزوی تو تنهاست در دلم
گم شد ز چشم کیوان نشان تو و هنوز
صد گونه داغ عشق تو پیداست در دلم .....
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم خرداد 1389ساعت 10:3  توسط سعیدونیلوفر
|
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم خرداد 1389ساعت 10:56  توسط سعیدونیلوفر
|
این دیوانگیست ...
که همه دستهایی را که برای دوستی بسوی ما دراز می شوند
بخاطر اینکه یکی از دوستانمان رابطه مان را زیر پا گذاشته است
رد کنیم
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم خرداد 1389ساعت 10:52  توسط سعیدونیلوفر
|
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم خرداد 1389ساعت 10:31  توسط سعیدونیلوفر
|
شهر کوچک اما دریایی قلبم را برای ورود تو گلباران می کنم .
در انتظارت هر لحظه شقایق می شوم .
تپشهای قلبم مانند آواز خوش قناری های عاشق ورود تو
کبوترم را به شهر پر عشقم خبر می دهند.
آن لحظه ورود عشقی چون عشق تو را در قلبم حس می کنم.
احساس زیباییست ...
زیباترین احساس که وجودم را بهاری می کند.
در اعماق قلبم برای عشقت آشیانه ای از عشق و محبت خواهم ساخت
و تو آن شاهزاده ی شهر من خواهی بود.
کبوترم همیشه با من بمان.
دوستت دارم
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم خرداد 1389ساعت 10:30  توسط سعیدونیلوفر
|
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم خرداد 1389ساعت 10:27  توسط سعیدونیلوفر
|
گفته بودي كه چرا محو تماشاي مني
آنقدر مات كه حتي مژه بر هم نزني
مژه بر هم نزنم تا كه ز دستم نرود
ناز چشمان تو قد مژه برهم زدني
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم خرداد 1389ساعت 10:26  توسط سعیدونیلوفر
|
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم خرداد 1389ساعت 10:20  توسط سعیدونیلوفر
|
امروز باتمام وجود اعتراف می کنم که من در عشقم شکست خوردم
نیلوفر ازمن جداشد اماخدا هیچ وقت صدای مرا نشنید
اماهمیشه جای اودر قلبم هست وخواهدبود
دوستت دارم
+ نوشته شده در شنبه هشتم خرداد 1389ساعت 20:58  توسط سعیدونیلوفر
|
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1389ساعت 13:17  توسط سعیدونیلوفر
|
دراین شبهای دل تنگی که غم با من هم آغوشه
ز اندوه و تنهایی کسی با من نمی جوشه
کسی حالم نمی پرسه کسی دردم نمی دونه
نه هم دردآوایی با من یک دل نمی خونه
از این سرگشتگی بیزارم وبیزار
ولی راه فراری نیست از این دیوار
کاش بودی....می دونم نمیآی اما بازم منتظرت هستم
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1389ساعت 13:10  توسط سعیدونیلوفر
|
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1389ساعت 12:57  توسط سعیدونیلوفر
|
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1389ساعت 12:36  توسط سعیدونیلوفر
|
ساده بودم ساده ساده مثل کف دست *
*من نمیدانستم ساده بودن سخت است*
*مثل آیینه ی آب صاف وآسان بودم*
*دل ودستم یک رنگ مثل باران بودم*
*خشکسالی در پشت قحط سالی در پیش*
*به تو روی آوردم در گریزم از پیش*
*ساده بودم ساده پاک مثل کف دست*
*من چمیدانستم ساده بودن سخت است*
*به تودل خوش کردم به تو عاشق بودم*
*شدم آیینه تو صاف و صادق بودم*
*تو به من میگفتی ساده بودن میباد*
*عشق مثل خود توست ساده مثل خود ماست*
*عشق ها ساده نبود عشق ما ساده نبود*
*همسفر اهل سفر راهی جاده نبود*
*مثل خوابی کوتاه که عشق هم آمدو رفت*
*به همان آسانی دست سختی زدو رفت*
*قصه من این بود این سرآغازم شد*
*بعد از آن قصه ی عشق این سرآغازم شد*
*ساده بودم ساده هستیم کف دست*
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1389ساعت 12:34  توسط سعیدونیلوفر
|
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1389ساعت 12:29  توسط سعیدونیلوفر
|
می دونم می خوای بری
منو تنها بذاری
می دونم چشات می گن
دیگه طاقت نداری
می دونم خسته شدی
مرغ پر بسته شدی
دیگه تو بال و پری
واسه پرواز نداری
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1389ساعت 12:18  توسط سعیدونیلوفر
|
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1389ساعت 9:48  توسط سعیدونیلوفر
|